آغاز 88
هنوز وقتی در اتاق کودکی ام می خوابم، احساس آرامش می کنم. انگار در گهواره خوابیده ام و مادر با دستان نوازشگرش و زبان لالایی خوانش از من محافظت می کند. اکنون هم در این غربت خواب کودکی هایم می بینم. اما دیگر خبری از آن تصاویر و تصورات نیست. همه تبدیل به خاطراتی شده اند که من را سرگرم کنند.حالا من آن کودکم که تا نوجوان و جوان شد، بسیاری از دیوارهای کاه گلی ترک برداشت و ریخت و نخلستان های زیر ده از جور خشکسالی تسلیم شدند و مردند. امروز دیگر اثری از آن سبزی و دیوارهای خشت و گلی نیست. دیگر کسی در نخلستان خانه ندارد. نورا دیگر با بیلش برای تغییر مسیر آب نمی رود. چون آبی وجود ندارد. همه اینها نتیجه خشکسالی است و نصیب و تقدیر شاید.

در پستوی خاطرات کودکی من همه خمه ها سالمند و پر از خرما، همه گرن ها پر از جو و گندم و مادر بزرگ هر روز بزها را به گله می برد. مدحسن نیز با صدای خاص خودش به دنبال بزها است. در پستوی خاطرات کودکی من هنوز طالب و غلوم در دکان کنار بن خیر جای خود را عوض می کنند، هنوز هم در هرم گرم تابستان، زیرآو برکه شیخ سرد و خنک است، هنوز هم از دکان عبدالله حسن با پولی که از گوشه تاقچه کش رفته ام پفک می خرم. هنوز هم محمد عبدالرحمن از چاه آب می کشد و هنوز هم صدای تلمبه ابوالقاسم در گوش دارم.
شاید در گذشته پرسه زدن چندان خوب نباشد ولی من بی گذشته نمی توانم. شاید من باید مزیری باغی یا چوپان گله ای می شدم. انگار به نحوی همه ما هویت خود را از دست داده ایم. دروازه تمدن شهری من را که افسرده کرده است شما را نمی دانم. مطمئنم که فرزندان من که در چاردیواری آپارتمان بزرگ می شوند اسیر این نوستالوژی و افسردگی که من شده ام نمی شوند. زندگی و خواب و خیال پدرشان را شاید در نمایشگاه ببیند و شاید هم نه.

زمان واژه ها را از بین می برد. زمان خاطرات را می فرساید. زمان و گذر روزگار هویت ما را می سازد و می سوزد. زمان بناهایی همچون مسجد جامع قدیم و کاروانسرا که مردم با خشت جان خویش بنا نهاده بودند از بین می برد. ما هم می رویم تا آیندگان چه سازند.
شب و روزتان خُووَش
