تبليغاتX
دیار من کوخِرد

دیار من کوخِرد

   امروز حوالي غروب كه از كار روزانه به خانه برگشتم خبري از برق نبود. در يك آرامش نسبي و در روشناي نور شمع تصميم گرفتم كه وبلاگ را از ركود و تاريكي دو سه ماهه در بياورم و چيزي بنويسم. غالب نوشته هايم بر صحفه مانيتور بود و معمولاً بدون حك و اصلاح ، اما امروز چاره جز رجعت به حال و هواي دفتر و خودكار نبود. نور شمع ، دفتر و قلم. صداي ممتد ماشين ها و بوق هاي گاه و بيگاه آنها كه با صداي بچه هاي همسايه قاطي مي شد احساس در اكنون بودنم مي داد و الا بايد خود را در دور دست هاي سال هاي سپري شده مي ديدم. روزگار سپري شده و مردم سالخورده و شايد كمي مرده.

   شايد اين خود تلنگري بود كه به ياد بياورم. يادآوري خاطراتي كه آرامشم مي دهد اما بعضاً هراسانم مي كند كه چرا؟

   چرا آن آواهاي دور دست بايد در دل مرده ها گم شود؟ چرا آن رسم و رسوم ديرينه بايد در زير چرخ زمانه پيشرو  له شود؟

   روحيه تلاش و صبر و بردباري و ... حاصل يك نسل و يا دو نسل نيست. همه و همه ريشه در تلاش آن مردان و زناني دارد كه ساليان دور از ما با دست خالي و  وسائل اندك آب را از زمين بيرون كشيدند و دانه كاشتند و محصول برداشتند. در فراغتشان شعر خواندند و در شب هاي دراز زمستان با «گپ هاي شو» بچه هايشان را سرگرم كردند.

   به نظر مي رسد كه آن زنجيره اي كه رشد ما را تداوم مي بخشيد با گذشته قطع شده است و دليل آن هم وضع موجود. چاره چيست؟     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |