تبليغاتX
دیار من کوخِرد

دیار من کوخِرد

من ، شما و ديگران

1_ شما به باور خود و من هم باور خود در حال زندگي هستيم. سخني بيهوده است اگر بگويم به ديگران كاري نداریم. ديگران هم به باور خود در حال زندگي اند. خواه نا خواه من و شما و ديگران در يك محيط تعاملي هستيم. بر فرض مثال من با امكانات اینترنتی ام ، شما با امكانات ماهواره يتان و ديگري هم با امكانات تلويزيوني و راديوي اش. و شايد هم تمام اين امكانات در يكي از ماها جمع باشد.

2_ اگر بخواهم شما را با خودم هماهنگ سازم ، گزينه هاي بسياري دارم. مي توانم از روانشناسي كمك بگيرم و متناسب با ذائقه شما ، برايتان گردن آويزي از آن نوعي كه دوست دارم بسازم. همين براي ارضاي حس تماميت خواهي من كافي خواهد بود. حالا شما بنحوي با من همراهيد. شما هم مي توانيد بر منبر خود رويد و داد سخن در دهيد كه بياييد و به حرف من گوش كنيد تا رستگار و منزه و پاك شويد. حالا اگر تمكن مالي تان هم خوب باشد من مطمئناً منكوب خواهم شد. ديگري هم شايد قانوني بتراشد و همچون پتك بر سرت بكوبد تا دم بر نياوريد: «ساكت، آنچه من مي گويم درست است».

3_ من و شما و ديگران مي ميريم. اما اين سيكل وجود دارد. نوع بشر هنوز در حوزه حقيقت خواهي به بيراهه مي رود. همين كه تعدادي از جماعت از ما بريدند و در پي حقيقت رفتند ، ديگر بر نگشتند . من و شما و ديگران در ذهنمان آنها را كشتيم. ديگر شايد بتوان گفت كه تماميت خواهي در وجود من و شما و ديگران فطري شده است. 

4_ با فلسفه كاري ندارم. اما من مي گويم و شما و ديگران مي شنويد كه : آنچه دست نيافتني است ، جستجوي آن كاري عبث است. حقيقت واقعي وجود ندارد. هر آنچه است ساخته و پرداخته ذهن من و شما و ديگران است. شايد حقيقت آن تابلويي باشد كه نقاش با پاشيدن سطلي رنگ بر بومي 2*3 متري نقش زده باشد.

من و شما و ديگران ، براي تفسير آن ساعت ها وقت داريم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

من و با عرض معذرت شما

۱) نمي خواهم راه دوري بروم. يكي دو نسل پيش آن زمان كه قوت غالب پدربزرگ من چند دانه خرما بود و اين نخل سرشكسته اي كه چوبش بر زمين مي بيني چه ارزش ها داشت و خبري از غذاهاي رنگارنگ امروز نبود. «جهله» يا «فودوي» آبي كه خنكايش به يخچال ساي باي سايد امروز تنه مي زد. كاسه «مومخي» كه طعمش برابر با اسنك و استيك و پيتزا امروز بود.

نترسيد نمي خواهم شما را به خوردن «مهوه» و «مومخ» و خرما دعوت كنم و يا بخواهم كه تن پوشتان از برگ درخت خرما باشد. حرف ساده اي مي خواهم بزنم. خيلي ساده:

من كيستم؟ از كجا آمده ام؟ در اين چند ساله زندگي چه مي خواهم بكنم و چه مي خواهم بگويم؟ طرف خطابم كيست و .....؟

حرف ساده من چند سوال شد كه همه به يك جاي واحد برگ مي گردند. اول اينكه خطاب به خودم است و دوم اينكه شما آن را مي خوانيد. فكر مي كنم دنيا كون فيكون نخواهد شد اگر شما خود را به جاي من بگذاريد.

براي بيان منظورم مجبور شدم اين لقمه «مومخ» را بچرخانم و از پشت گوش به دهان ببرم. چرا؟ چون حسي پنهان به من مي گويد كه شما را مستقيماً طرف خطاب قرار ندهم. صادقانه بگويم ، مي ترسم. شايد اسباب ناراحتي شما را فراهم كنم و يا به قول اون دوست تازه برگشته ام از آن ور آب «زعلان» شويد.

من از شما مي ترسم. اين حس متقابلاً در شما هم است. خيلي ادعاي نترسي داريم اما در صحنه واقعيت توانايي موش كوري هم نداريم. لااقل در خلوت خود نمي توانيم انكارش كنيم.

۲) به گذشته تاريخي خود كه نگاه مي كنم ، سايه اي از سلاطين و خودكامكان بر سر خود مي بينم. آنقدر كه در من ريشه دوانده است و همچون زالويي توانايي هايم را مي مكد و تحليل مي برد. انديشه من مسخ شده قدرت مانور ندارد. من در خود زندانيم. من اگر مدير تيم ملي فوتبال هم باشم، در حقيقت هيچ كاره ام. من مدير، برنامه هايم به درد خودم مي خورد. آنچه كه اقتدار مي گويد درست است و بايد اجراء شود. اين اقتدار آنقدر قدرت دارد كه من مدير را به مترسكي تبديل كند. انگار ما در جمع نبوده ايم. نمي دانيم كه براي هدايت يك سيستم لااقل نمي توان تصميم جمعي گرفت. كار را بايد به مدير لايق سپرد و بر او نظارت كرد نه دخالت.

۳) همديگر را نقد كردن يعني گوشزد كردن آن حفره هايي كه در سيستم وجود دارد. نقد يك انديشه الزاماً به چالش كشيدن و بزرگ كردن نقاط ضعف آن نيست. بلكه تاكيد بر نقاط قوت و سعي در تصحيح نقاط ضعف آن است. نقد آن نيست كه با مشت و لگد به جان انديشه اي بيفتي و از ميدان به درش كني ؛ بلكه نقد آن است كه ضمن گوشزد كردن نقاط ضعف من ، براي جبران و تصحيح آن راه حل ارئه دهي. ارائه ديدگاهي خصمانه در برابر يك نوشته و نظر ، كمال نابردباري است.

۴) تساهل و بردباري ، عصاره قرن ها مبارزه با دگم انديشي و خود خواهي است ؛ به گونه اي كه اسناد حقوق بشري مملو از اين انديشه هاست. استعمارگران مقتدر كه آثار آنها در گوشه و كنار اين استان از لنگه تا هرمز وجود دارد ، تسليم جبر روزگار شدند و در برابر واژه هايي همچون عدالت ، تساهل ، بردباري و .... سر تسليم فرود آوردند. در جهان امروز برخورد خشن با هر كس و هرچه باشد ، حتي در صورت پيروزي فقط و فقط راه حلي مقطعي است. صورت ظاهر را به آساني و با تهديد اسلحه اي سرد هم مي توان تغيير داد. اما صورت باطن را حتي اگر سال هاي سال در سرداب به بندش كشي ، اگر مجالي يابد باز فرياد مي زند و ديگران را به سوي خود فرا مي خواند.

و كلام آخر آنكه بايد ديگران را ديد و به انديشه ايشان احترام گذاشت. آموزه هاي بردباري و تساهل مي گويند كه شما با اعتقاد راسخي كه به عقيده و منويات ذهني خود داريد ، باز هم مي توانيد در كنار ديگرانِ دگرانديش باشيد. ما مكمل  همديگريم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |