تبليغاتX
دیار من کوخِرد

دیار من کوخِرد

آقا مربی سلام....

درست امروز ، امروز كه سالها از آن روز مي گذرد دلم براي تو تنگ شده و خيالم رو به سوي تو آورده است؛ امروز كه ديگر صداي زنگ و هياهو  هم از مدرسه نزديك به گوش نمي رسد و به گمانم بچه ها كارنامه هايشان را هم گرفته اند.

يادت مي آيد وقتي شب هاي جام جهاني از اين خانه به آن خانه مي رفتيد تا با عنايت به  كانالهاي  تلويزيوني  آن سوي آب ، ببينيد جادوگران با توپ گرد چه مي كنند تا صبح ها سر تمرين در زمين هاي خاكي _سنگلاخي مشق شب را برايمان ديكته كنيد و مدام فرياد بزنيد بچه ها نگاه كنيد اينجوري .....

زانوانمان مدام جاي بوسه هاي سنگلا خ بود و مادرانمان دعا به جانت مي كردند! ما پلاتيني  ، زيكو ، داسايف و مارادونا و...را از پسر عمه هايمان هم بيشتر مي شناختيم .. اما هميشه يك سئوال در ذهنمان بود ... پس ما در كجاي جهان ايستاده ايم ؟.. چرا ما يكي از تيم هاي حاضر نيستيم ؟ مگر ما چه كم داشتيم ؟يكبار در جواب پرسش يكي از بچه ها گفتي اگر به وسعت و تاريخ و جغرافيا بود ما هم سهمي داشتيم. يكي از بچه ها گفت ما چه مان از برزيلي ها كمتر است ما كه نان شبمان را هم داريم. با لبخند گفتي روزي كه به جواب اين سئوال رسيدي در بزرگي خودت شك نداشته باش .

هر چهار سال كه مي گذشت اين سئوال هم با ما قد مي كشيد حتي آن گاه كه در سالها ي آخر دبيرستان ما را از تمرين باز داشتي تا خود را براي عبور از سوراخ موشي كنكور آماده كنيم .

امروز كه درب دانشگاه را هم به روي خود باز و بسته كرده ام و دو بار هم شاهد حضور كشورمان در جام جهاني بوده ام به اين نتيجه رسيده ام كه متاسفانه در برابر آن سئوال كودكي فقط قد كشيده ام .........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

دیوارهای فراموشی

ناخودآگاه لبه پنجره را وجب مي كنم،  آنسوتر تا چشم كار مي كند ساختمان پشت ساختمان است كه قد مي كشند. انگار نه انگار همين ديروز بود كه در جزيره شن خود را در سايه بي خيال كولر به خنكاي كاذب سپرده بوديم و راستي كه اين روزها چقدر زود مي گذرند درست هماهنگ با سايه هاي آپارتمان هاي انگار خودرو ، با شتاب خود را از ما دور مي كنند؛ درست بر عكس آن روزهاي بي شتاب و شادي كه در حريم بادگير خود را به كمين باد رهگذر و مينار مرطوب مادر بزرگ سپرده بوديم و لحظه به لحظه حيات را نفس مي كشديم.

 

به پنجره بر گرديم. آيا كسي هست به من بگويد دريچه ها، آن دريچه هاي زيبايي كه دست نجار محله مان بود و آواز نسيم صبح هاي بهاري را با (حي علی صلاه) بامدادي به گوشمان مي رساند در زاويه كدام ديوار خود را به فراموشي سپرده اند؟ راستي من چشمانم را درخواب كدام بادگير جا گذاشته ام ؟ آيا او  آن هنرمند رعنايي كه چند روز پيش مرا به خيال كودكي و بادگير و حوض و بازي هاي كودكانه كشاند مي تواند آدرس روزهاي از دست رفته اي كه در آن زندگي به معناي (بود) جريان داشت به من بدهد ؟ به جز آن ساختمان دانشگاهي كه  بادگيرهاي آن ، تصوير كودكانه كاخ پريان را به ذهنم مي كشاند ، كدام جويبار جاري محبت ما را به سراخانه خردساليمان در حريم گپ شوهاي مادر بزرگ و (كولوي تش) و نخودهاي بوداده  ره مي دهد.

 

آه.... فانوس مادر بزرگ و اولين تصوير عاشقانه ماه و زهره و مشتري و...

چه زود گذشت؛ اما من هنوز لبه پنجره آهني گم شده در لفافه شيشه و تور را دارم وجب مي كنم. امشب عجيب دلم براي پشت بام كودكي ها تنگ شده است ..

 

شايد چمدانم را بايد بردارم و در اين روزهاي غريب، در گذشته آشنا گم شوم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

امروز روز دیگریست

  شعر و شور و شعور و شرجي مرا به شن هاي تفتيده ساحل مي كشاند و آواز مرغان رها ، جا پاي خدا را به خاطرم مي نشاند.  اينجا تا چشم مجال دارد آب است و موج و انتظار. انگار هيچ علف ستروني در این حوالی  به مهتاب سلامی نداده است.

اما خدا بيدارتر از هميشه، خواب دريا را به چشمانم حرام مي كند تا...

اي هميشه پارس ... باشد كه با تلنگري بي انديشه جنگ ، تو را به خيال زندگانِ اين مرز و بوم پيوند زنند ...

آيا آواي دريا دلانِ سينه چاكِ اين ديارِ در دلِ خورشيد خفته ، به گوش خدا مي رسد ؟

                                                            خوابم حرامم باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

بایدِ زندگی

بهار و عشق و همسايه اي بود كه از درز هر نگاهي به ما لبخند مي زد ، انگار همه و همه دل به دريا دادند و رفتند. 

نقش هزار چهره زمين در انعكاس آبي آسمان ، سورمه اي تند روزهاي بلند و نزديك به دور ، شب هايي كه مهتاب و ستاره ، قصه هاي روزهاي آمده و نيامده مي گفتند و

امروز بي مهتاب و با مهتاب در زير تمناي زمين خاكستري، دلهايمان چقدر مسافرند به سرزمين هاي ناكجا. به سرزمين شن هاي روان ، زنبورهايِ عسلِ خانگي نيز از «گل» نااميد به سوي بوي تندِ نفت كوچيدند و رفتند. شايد هم بايدي مي خواندشان. بايدِ آشناي زندگي....

«............ هي فلاني

زندگي شايد همين باشد..............................»*

 

* م.اميد

 

عكس از:ع.عليرضايي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

آزادی و آفرینندگی ...و چیزی در همین حدود

     حس آزادي آن نيست كه هرآنچه بخواهي ، غول چراغ جادويي ات  مهيا سازد. كافي است كه حس كني آزادي. فقط همين. جمله خيلي شاعرانه شد و من تا حدود نزديك به اطمينان با شعري كه در ستايش آزادي باشد ، ميانه خوبي ندارم.

    اما آزادي يعني حس آفرينش، حسي كه تو را از جهان متن هاي تكراري رهايي بخشد و به آنجايي رساند كه هر آنچه بخواهي خود بسازي. آفريدن يعني هنر و هنر زاييده آزادي است.*

    به نظر مي رسد كه آزادي در ابتكار و آفرينشي كه نتيجه اش به حال نوع بشر سودمند باشد، بدون اشكال است. به جز آن ذهن مطلق گراي بي چون چراي فاشيست، همه لااقل تاييد مي كنند كه غايت ، سعادت انسان است. كافي است تاملي در گذشته كني و کمی به آزادی بیندیشی. همین خود کافی است تا  شاهزاده ها و سلطان بانو هاي تاريخي ، براي كشتنت چه نقشه ها كشند. تو پا در حريمي گذاشته اي كه مرز آزادي مطلق گراي هاي  فاشيست را تهديد مي كند. نيت خيرت ، براي خودت بماند. اما غرض من  آن آزادي است كه نتيجه اش ابتكار و خلاقيت شخصي است. ما تا چه اندازه از ظرفيت هاي دروني خود  كه آزادي در اختيارمان قرار داده است ، استفاده كرده ايم؟ يكي از مولفه هاي بسيار مهم آزادي (البته به زعم من) استفاده از آن ظرفيت دروني است كه در قالب ذهن و مخيله قرار دارد. در نتيجه فكر كردن عين آزادي است. و آنگونه آزادي است كه اگر زندانی تن خودت نشود ، در حصار هيچ ديوار بتن آرمه اي قرار نخواهد گرفت. ما همه فكر مي كنيم؛  اما از ظرفيت هاي بالقوه استفاده كردن خود داراي نتايج و تبعات ديگري است.

     آزادي ابتكار و آفرينش خود نياز به مقدماتي دارد. برخي از اين مقدمات ذاتي و برخي ديگر اكتسابي هستند. البته مقدماتي كه براي بروز ابتكار از جامعه يا يك شخص مرجع كسب مي شود با توجه به مقدمات ذاتي خود داراي نتايج متفاوتي است. يك مبتكر بالقوه ذاتي ، در صورت مهيا نشدن زمينه هاي اكتسابي در همان ذات خود مي ماند و در جا مي زند.

فرد و جمع ، زمينه هاي اكتسابي را خود فراهم مي كنند.

     غرض از اين مقدمه تاحدودي طولاني رسيدن به مقدمه ديگري در باب آزادي است. بحث من درباره آزادي جنبه دروني دارد و تنها به فرد و قدرت خلاقيت وي مي پردازد. من نمي خواهم مسايل سياسي بي مصرف و گنديده - جداي از برخي شواهد تاريخي - با بحثم خلط كنم. صحبت من در راستاي كتاب «چهارمقاله در باب آزادي» آیزا برلین** نيست. بحث من آن آزادي است كه در درون من و شما مهجور مانده است. آن انسان بدوي و نخستين هم به اهميت آزادي واقف بود. و گرنه شايد ما هنوز بايد در غاري در حوالي جیرفت يا همين بندرعباس يا بستك زندگي مي كرديم. انسان هنرمند نخستين ، براي گريز از بي قانوني طبيعت و براي اينكه به همنوعش خشونت طبيعت را نشان دهد ، همه چيز را از قالب اصلي بيرون مي كرد و غير طبيعي مي كشيد. اين در عرصه هنر ، ليكن در ساير عرصه ها هم با امتزاج خلاقيت و ابتكار خود با توجه به امكانات اكتسابي ، آزادي خود را بروز مي داد. او بالاخره از غار به كلبه روي آورد و نهايتاً كشاورز شد و دست از شكار صرف برداشت.

       گير و اشكال كار در زمانه حال و اكنون است. من انسان شكارچي گرز به دست كشاورز شده چوپان كارمند شده حقوق بگير بخور و نمير ، سر چشمه ابتكار و خلاقيتم را گم كرده ام. اگر روزي منتظر يك خر نژاد اصلاح شده با حال بودم تا با آن زمينم را شخم بزنم يا كار ديگر ، الان منتظر يك خودروي كم مصرف جمع و جور فرانسوي هستم تا مرا به سر كار برساند تا چاي بخورم. و بعد از كلي خستگي پشت ميز نشيني به خانه برگرداند. همين.

    اين وصف الحال من است. شما شايد مبتكر باشيد. اما من امثال خودم زياد مي بينم. حتي در حد و اندازه كمتر. لذا اين نوشته نقش يك تذكر براي خواننده دارد تا از اوضاع و احوال در گذار غافل نباشد.

     ابتكار و آفرينش فردي  وقتي جمع گردد ، مي تواند زمينه توليد كالايي شود كه  ما الان و شايد تا خيلي سال هاي ديگر به دنبال نوع اصل ژاپني اش باشيم. ملت ژاپن مي توانست براي تلافي حمله اتمي ، بمب بسازد. اما كالاهايي ساخت تا يانكي اتميك ، تا ابد تسليم خواسته هايش شود. «او اقتصاد ساخت». و بنابر اين فرد ژاپني گرچه كشاورز باشد اما به همت روحیه ژاپني ديگر ، مبتكر و آفريننده شد.

     اين مثال پایانی هم تاريخي شده است و خود شاهد خواهيد بود. بستگي به نوع و مارک تلويزيوني دارد كه مسابقات جام جهاني تماشا خواهيد كرد!

      بحث فوق طرح موضوع و مساله است. به جزء اشاره اي موجز به تاريخ ، من درصدد كشف علل اين عدم خلاقيت نيستم. و نمي گويم كه ما مبتكر و آفريننده نداشته ايم. هزاران ديوان شعر خود شاهدي است بر اين مدعا!

اما جاي آزادي باز است. بستگي به اين دارد كه چقدر فكر كنيم. 

 

*وام گرفته از متن كتابي كه چند سال پيش خوانده بودم. شايد فلسفه هنر، اثر .......یا آفرینش و آزادی اثر بابک احمدی

** نام نويسنده اي است.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

حس-3

      ديروز كه خواستم به ديدنت بيايم ، آخرين سوال ها را جا گذاشتم. ديگر تنها شده بودم و بهانه اي خوب دستمايه آمدنم شده بود. من اگر سوال ها  همراهم نباشند تو خوب مي داني كه راحت تر با هم حرف مي زنيم. حتي دلم مي خواست كه توهم هايم هم جا بگذارم. ولي ديگر خيلي خالي مي شدم و آمدنم بي ارزش مي شد. آوردنش چندان سخت نبود و به زحمتش مي ارزيد.

       هواي این روزها آزرده ات مي کند. مي دانستم كه نبايد زياد بمانم. تو به تنهايي عادت داشتي و من هم كم كم به تنهايي تو عادت مي كردم و ديگر شايد خيلي در كنار هم مي مانديم.

        ديروز قبل از آمدنم ، مسير آمدن را مرور كردم. بايد از كناره ها مي آمدم. بايد جوري مي آمدم كه نفس هايم پريشانت نكند. من تپش قلب داشتم و تو با صداهاي ناهنجار مخالف بودی. من مي بايست نفس هايم را كنترل مي كردم. خودت مي دانستي كه من نفس مي كشم و همين دانستن تو، باعث مي شد كه احساس راحت تري داشته باشم.

        ديروز ، من تمام سعي خودم را كردم. باور كن آزردگي تو براي من سخت است. تو مي داني با تو بودن براي من بد نيست. حداقل تپش هاي قلبم بعد از مدتي آرام مي شود و مي توانيم صادقتر هم باشيم و حرف بزنیم. اما ديروز دير شده بود.

 آمدم؛  «تو» نبودي.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

محرومیت انکار شده

به عنوان مقدمه : نوشته زير فقط در جهت تنبه مردم دیارم به توانايي ذاتيشان در جهت ساختن شهري آباد همگام و همفكر با مسئولين كلان كشور  و براي سربلندي ايران زمين است. تريبوني است براي بيان ظلم تاريخي كه به مردم پاسدار درياي هميشه پارس از كران تا كرانش  روا  داشته شده است. و كوتاه آنكه ما هم مستحق عدالتيم. ما هم حق حيات داريم. ما هم ايراني هستيم و عزت و سربلندي اش را از يزدان پاك خواهان و پرچمش را همچون سربازي فداكار مي بوسيم.پس ما را دريابيد.

 

       محروميت از هر نوعش كه باشد بد است. محروميت از یادگیری ، محروميت از امكانات پزشكي و خلاصه محروميت از هر آنچه كه شايسته يك زندگي آبرومندانه است. ما اگر همه محروم بوديم ، به دردش مي ساختيم و مي سوختيم. مثل مردم آن كشور آفريقايي كه همه در يك حد و اندازه  گشنه مي مانند و در يك حد و اندازه مي ميرند و اگر هم جيره اي باشد در يك حد و اندازه  مي گيرند و مي خورند. اما درد واقعي آنجاست كه تو دارا باشي و داراي ات كسي ديگر به يغما ببرد. خوان گسترده اي كه فقط شاهد و ناظري. تو در انديشه نان شبي و ديگري در انديشه سفر به جزاير قناري براي تعطيلات آخر سال. تو حتي در حداقل هم نباشي و ديگري ، حداكثر ارضايش نكند. تو در فكر يافتن چوب براي برپايي كپرت باشي و آن ديگري در فكر خريد يك (پنت اوس) 500 متري در مجلل ترين برج شمال شهر. و دردآور تر آنكه حالا كه خودي نشان داده اي ، كسي پيدا شود و حق مسلم شماي محروم را در برخوداري از يك امتياز مملكتي انكار كند.

     چرا...................؟ سوالي است كه ذهنت را همچون خوره مي خورد. اگر در بحرش بروي غرق شدنت حتمي است. تو ياراي برابري با حجمش نداري خلاصه كم مي آوري و دوباره بايد در همان كنج عزلت ، در كنار تير كپرت  بشيني و در فكر مقابله با بادي باشي كه همچون شرر بر صورتت تازيانه مي زند..........مقصر خود ما هستيم.

     مي خواهم بگويم كه ما آدم هاي نسبي نيستيم. در فكر و ذهن ما يك ايده بسيار قوي و مخرب به نام  «ايستايي و در جازدن» ريشه دوانده است. ما فقط احساساتي هستيم. گاهي دلمان براي باغچه مي سوزد و گاهي دوست داريم كه آب را گل نكنيم چون در فرو دست نمي دانم زاغچه اي ، كبوتري دارد آب مي خورد. اگر بداني كه همان جويي كه تو نمي خواهي گلش كني در سنگلاخ گم مي شود و آن باغچه اي كه برايش دل مي سوزاني ، رستنگاه  خار و علف هاي هرز است چه ؟ نمي خواهي سر به بيابان نهي و خود را به چاهي بيندازي كه ته ندارد؟

ما در احساسات و پذیرش هم مطلق گراييم. هرچه به ما بگويند مي گوييم چشم و چشم بر دهان يارو مي مانيم تا دستور ديگري صادر كند و ما تا بي نهايت بگوييم چشم . بله قربان ، چشم قربان ، امر ديگري باشه قربان و ....

      انگار سير حوادث تاريخي به ما سر نزده است. در دخمه اي بوديم كه سوراخي براي خوردن و سوراخي براي قضاي حاجت داشته است. تفكر و تدبر مگر چيست؟ مگر غير از ايجاد شرايطي براي بهبود زندگي است. حتي ما از زندگي خود هم غافل بوده ايم.

انگار ما استحقاق عدالت نداشته ايم. تازه ما واژه عدالت را كشف كرده ايم. و حالا كه مي خواهيم به اكتشافمان بنازيم  ، وجود ما را در يك جغرافياي تاريخي منكر مي شوند. من حق دارم كه حالا كه به رسميت شناخته شده ام فرياد بزنم تا بشنود آني كه جاي ما را در يك جغرافياي تاريخي انكار مي كند. بي تعارف بگویم حتي برخي به آدم بودن ما شك مي كنند و من مجبورم دم درازم را در زير پيراهن ، در شلوار ، به طوري كه در معرض ديد نباشد پنهان كنم!!!!!!!!  درد محروميت آني مي داند كه در هواي دم كرده گرم و شرجي يك شب تير ماه  تابستان بر پشت بام يك خانه گلي خوابيده و آرزويش وزش بادي از دريا به ساحل باشد تا كودكش آرام بخوابد و از درد گشنگي به خود نپيچد.

      بي تعارف بگويم. ما بدون آنكه بدانيم ، سهمان از عدالت را كه به ماهيتش پي نبرده بوديم ،به پشيزي فروخته ايم. ما استحقاق عدالت توزيعي را نداشته ايم. ما اصلاً نمي دانستيم عدالت چيست. شايد عدالت آن باشد كه كسي بر گرده مان سوار شود و انتظار داشته باشد همچون خ.. آرام جفتك نيندازيم. به حداقل كاه راضي باشيم.. از واژه انصاف فقط آن بدانيم كه با «ص» نوشته مي شود و نه «س».ذلت را به آزادي تعبير كرده و در پناهش غنوده ايم.

     ما همه فطرتاً شاعريم. گل و بلبلی که نمی دانیم چه خر زهره و کلاغی است ، در وصفش شعر مي سرايم. تا همين اندازه راضي هستيم. شيطنت ويران كننده مواج در نگاه ديگران را ، به گرمي مي پذيريم. حتما مي گويي : خوب ما صاف و ساده ايم. ما به داشته هايمان راضي ايم. ما آدم هاي قانعي هستيم. به شما بگويم : ما آنچه داشته ايم هم از دست داده ايم. به راحتي آب خوردن به ديگران واگذارش كرده ايم.

       آن يار مهربان از بس كه بي وفايي از ما ديد بار سفر بربست و رفت. صفحاتش را ورق زديم و اگر هم نگاهش در نگاهمان خيره شد، به هیچ گرفتیم و دركش نكرديم. همه كتاب ها شعر و داستان نيست وحتي اگر هم شعر و داستان باشد و درك شود مي تواند در من و شما آنچنان توانايي ايجاد كند كه بدانيم حداقل در كجا ايستاده ايم. مي توانيم اطرافمان را ببينيم و به رفتار ديگران نگاهي بيندازيم. (پند لقمان به فرزندش يادمان باشد) ما با ديگران تعامل نداشته ايم. ديدن زندگي ديگران ، تبادل افكار با آنان مي تواند ذهن ما را از نو بسازد. چرا در محتويات دفرمه ذهنمان شك نكنيم؟ قالبش را از نو نسازيم؟ تفكر در زندگي ديگران مي تواند به ما ايده هاي سازنده  دهد. من كار آن چوپاني كه گله اش را رها كرد و رفت تهران  ، مي ستايم. چرا؟ چون هدف داشت  چون محرك داشت. حالا محرک و هدفش هرچه باشد خواهان ايجاد تحول در زندگي خود بوده است. حتي اگر تمام دارايی اش را ببازد ، باز ارزش كار دارد. بي پرده بگويم ما اهل ريسك نيستيم. محافظه گري ريشه دار ، ابتكار و قدرت ما را تحليل برده است.

      به اعتقاد من داشته ها ، از گذسته تا حال و به آينده جريان دارد. ميراث گذشتگان را پايمال كردن خيانت است به وجدان نوع انسان. خيانت است به آن نوزادي كه در آينده مي خواهد در اين خاك ببالد.  

     نمي خواهم مردم ديارم را ناتوان و خوار جلوه دهم ؛ بلكه مي خواهم بگويم مي توانند باشند ، چون انسانند و انسان داراي يك حق خدادادي است. جسارت لازمه كار است. فريادت را بايد به گوش ارباب قدرت برساني. بي شك آن كسي كه نماينده و وكيل توست ، اولين وظيفه اش معرفي تو به دادگاه عدالت و ستاندن دادت  است. سهم تو از عدالت گرچه كه رفته است ، اما آبي است كه به جوی باز خواهد گشت. بايد بدانند كه كجايي تا نجاتت دهند و احيانا دستت را بگيرند و به ايراني بودنت افتخار كنند. تو آنقدر اصالت داشته اي كه خود را در برابر سيل امواج بنيان بر افكن تهاجم فرهنگي، حفظ كني و بنابر اين جداي از كرامت و شرافت انسانيت که مسلم الوجود است ، به عنوان يك پاسدار وطن شايسته احترام هستي.  

   پايدار باش و ايراني بمان و از حق مسلمت دفاع كن.

 

................من دوست دارم نوشته هايم را ويرايش نكنم و آنچنان كه مي آيد بر صفحه كامپيوتر (ببخشيد رايانه) بنويسم. اما برخی دل نوشته ها شایسته درج در این تریبون نبود و من هم جبرا اصلاح نمودم. احيانا بي ادبي هاي من را دوستانه ببخشايد. و باز می گویم: از اين دل نوشته غرضي جز سربلندي کشور استان و ديارم ندارم.   

    

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

خاموشی صدا

از كشاكش (بن كوه) تا بلنداي (ناخ)، از (پشتخه بك احمد) تا حوالي (لركش) ، صداي ماندگار چوپان دل به رمه سپرده اي بود كه زندگي را در ني نايش، رنگ آبي شور و شروه مي زد.

از خيال (بركه)  كه بر مي خيزي،  درحريم (زيارت) كه رخ مي نمايي ، مي بيني اين تويي كه رو به نا كجاآباد نهاده و از خويش ديرينه گسسته اي.

هان ...

تو كجا و بلنداي ناخ كجا ...

آن زمان هم كه دل، رو به كوه مي نهد ديگر تواني نيست و آن زمان كه خيال آرامش (شروا) را مي جويد دامب و دومب سي دي و جاز مجالي نمي دهد ...

بي آنكه ابهت كوه استوار درون را درك كرده باشيم، بر لب پرتگاه بيگانگي از خويش ايستاده ايم.

و اکنون

انگار به دره خود ساخته اي پرت شده ايم.

ديگر در پسين دلتنگی، ساز (لوطي ها) از ياد رفته است و آواي دل انگيز محيا كه دوش به دوش ترانه هاي فايز و باقر  ، دلها را غبارروبي غم مي كرد و در پي فالي از (شروا) در سكوت ، اميدوار به اميد  ، خنده بر لب مي آورد.بي گمان در ذهن زنان ديرينه سالمان هنوز بيت هاي (بيب شاهزمان) پرسه مي زند بي آنكه كسي بخواهد از پستوي فراموشي رهايي شان بخشد و ماندگاري شان دهد.(بيب شاهزمان) ، (شيخ عبدالرزاق) ، ( معروف) و.... تا بودند (سوري) هايشان آرامش و شادي مي بخشيد و به دل جلاي زندگي مي زد.                                                                      

يك دست سبز  ، باغچه را ياد مي كند؛ 

اما

اين جا  چقدر  فاصله  بيداد مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |