تبليغاتX
دیار من کوخِرد

دیار من کوخِرد

سفر به تاریخ

به كوخرد نزديك مي شويم ...

ديگر چيزي نمانده است...

براي استراحت آماده مي شويم ....

اين صداي (جلودارمهران) پير و جهانديده است كه پس ازطي كتل و گردنه هاي (گوچي) هوا را مي شكافد و بر دل كاروانيان خسته مي نشيند.

چند اسب و تفنگچي در جلو و عقب ؛ و كاروان شتر در ميانه، به اميد رسيدن به کاروانسرای پررونق و آباد كوخرد با لبخند به استقبال  استراحت مي روند. باشد كه دمي بياسايند و غبار ره از رخ گيرند و در تلاقي با كاروانهاي ديگر كالا دهند و كالا بستانند و در شهر پررونق كه كودكان سر از پانشناخته با جليقه هاي زربفتشان به استقبالشان مي آيند، خريد و فروشي بنمايند و ره خويش در پيش گرفته از خم كتل گذشته به بستك برسند و پس از آن ره به سوي لار و... در واديهاي ديگر و سرانجام گام درپي نان.

ولي براي آنان  اينجا  ( كوخرد )  جا ي ديگري است و كاروانسراي آن ديگرگونه ...صداي جرس كه از دور به گوش مي رسد شهر رنگ و روي ديگر مي گيرد.شادي و نشاط در مي گشايد و خوان نعمت گسترده مي گردد.

مطمئنا سعدي شيراز از اين راه به سوي كيش تاخته و حافظ نيز از همين راه تنها سفر خويش به سوي  ساحل خليج فارس را به انجام رسانده است. همانگونه كه ابن بطوطه دراين مسير كوخرد مصفا را ديده وبا دل در آن آرميده كه در كتاب خويش از آن ياد نموده است. 

زمان در گذر است و ساربانش درگوش جرس برمي دارد (( كه بربنديد محملها ))...  و ماييم نشسته برشتران كند پاي خيالي كه ديريست نسيم خوش آهنگ كودكان گريزپاي به استقبالش نيامده ... ماييم و كاروانسراي ويران شده ي از ياد رفته اي كه بربام نگاهش ديگر كبوتر هم لانه نمي كند...                                             

خيلي وقتها درانديشه خويش به اين پرسش مي رسم كه آيا ما همراه با كاروان تمدن به پيش تاخته ايم يا در زير گرد و غبار به جامانده از آن كاروانياني كه روزگاري كوخرد ما محل شان بوده  مانده ايم يا خداي ناكرده خود را در سايه كوه ناخ به فراموشي زده ايم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

رود فرو خفته در شن

1) صادقانه بگويم  من به دنبال كندو و كاو  موضوعات تاريخي و احساسي صرف نيستم. نمي خواهم  از انعكاس صدايي كه از كودكي در ذهنم مانده است ، روايتي براي ديگران بيان كنم.شايد خوشايند خيلي ها نباشد. ليكن ما بنا بر انسان بودنمان داراي حس های مشتركي هستيم. من درصدد كشف آن احساس ناب هستم. بسياري از آنها در زير گرد و غبار زمانه از ياد رفته و فراموش شده اند.

2) عقيده دارم كه تاريخ با تمام وسعتش ، در زمان اكنون نيز جاري و ساري است.  جاري از آن بعد كه ما هركدام به نحوي محصول تاريخيم. ما انسان ها صاحب يك حافظه تاريخي هستيم كه در بودنمان ريشه دارد. لالايي كه از زبان مادري جاري مي شود هم ريشه در تاريخ و هم در احساس ما دارد. از آن جهت تاريخي است كه در گوش كودكان ديروز نيز خوانده شده است و آن جهت احساسي كه ما را به كودكيمان پيوند مي دهد. پس  يك پيوستگي بين احساس و تاريخ وجود دارد كه تصورات ما را نيز احاطه كرده است.

3) تصور بر آن است كه آلودگي به تاريخ ، آزادي ابتكار و آفرينندگي را از انسان سلب مي كند. تاريخ يعني سلفي گري و در جا زدن و ركود. گفتني است كه آلودگي به تاريخ اگر به معناي سلفي گري باشد ، نه تنها مضر، بلكه مخرب است. اما به عقيده من تاريخ اساس و پايه آفرينندگي است. شما به همين (ترنه) خودمان نگاه كنيد. اگر من در مرحله تعريف و تمجيد از كساني كه آن را ابداع كرده اند بمانم ، بحق دچار سلفي گري و آلودگي به تاريخ شده ام. اما اين اثر براي من مي تواند الهام بخش باشد. مي تواند رهنمون من به انديشه اي تازه باشد. مي توانم از تجربه مبدع آن استفاده كنم و ابتكار تازه اي كنم. اينجاست كه پرداختن به تاريخ اهميت مي يابد از آن حيث كه ملهم من مي شود.

4) بسياري از جهانگردان خارجي كه از آثار باستاني كشور ما ديدن مي كنند ، قدرت نبوغ و ابتكار اسلاف ما را مي ستايند. مهار خشم طبيعت و يا ساختن بنايي بزرگ كه ساليان سال سر پا بايستد ، مطمئنا بر اساس قريحه و ابتكار بوده است. و اين ابتكار و خلاقيت و آفرينندگي در طول زمانه جاري است.اما انگار رود جاري خلاقيت ما در شن فرو رفته است. ما مي بينيم كه ديگران از اين تجربيات اسلاف ما در زمينه علوم بهترين استفاده كرده اند ولی ما درجازده و حتي از آني كه اجداد ما بوده اند كمتر شده ايم. اين واقعيتي است كه با سير در تاريخ مي توان به آن رسيد. آنها (خارجی ها) بر قله تجربيات ما ايستاده و افق هاي جديد را كشف كرده اند اما ما هنوز كه هنوز است در شناخت يك قدمي جلو پايمان مانده ايم. گسست تاريخي مفهومي جزء اين ندارد.

5) دوستان من: به عقيده من تاريخ يعني آفريدن جهاني نو.

احساس گاهي به آدمي تلنگر مي زند كه تو زنده اي. از زماني در حركتي و رو به زمان ديگر داري. تو يك روز به دنيا آمده اي. با لالايي مادر آرامش يافته اي و هم اكنون آن صداي لالايي كه در گوش فرزندانت انعكاس مي يابد، لالايي خواب  نسل هاي بعد از تو هم خواهد شد.

و اما

چرا فرزندان این کهن دیار بر قله تجربيات شما افق هاي تازه اي نيابند؟

پس ابتكار كن ، آفريننده باش و در يك كلام به دنبال «دركت» * آن رودي باش كه در شن فرو رفته است.

 

* محل خروج آب . معمولا براي محل خروج آب قنات ، از اين لفظ استفاده مي شده است
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

خود باوری

آنگاه كه دل، پاي تلاش در پيش مي گذارد ، تا رسيدن به مقصود ، انگار زماني به درازاي ابديت در پيش است 

انتظاري مهلك در برابرمان قد علم مي كند.

خستگي همچون گرگي در كمين مي نشيند. آزردگي خيال و احساس شكست روي مي نمايد.

شك مي كني.

شك مي كني كه رها كني و بگذري .

مي خواهي بر كناره روي و وانمود كني كه اتفاقي نيفتاده است.

اما نه . . . . . . .

تو بازنده نيستي. تو مبارزي.

اين رسم روزگار است. پيش از آنكه برنده باشيم ، شاید بازنده باشيم.

ما اين قدرت را داريم كه براي خود تصميم بگيريم. خودباوري آنچنان نيرويي در ما ايجاد مي كند كه محكم ترين سدها و موانع ، ياراي مقاومت در برابر آن نيست.  

بايد بگرييم تا روزي بتوانيم بخنديم. بايد آزرده شويم تا روزي توانمند گرديم. مي گويند شكست ، پل پيروزي است و بحق سخن درست و گهرباري است. اگر «اديسون» ، «گراهام بل» و «برادران رايت» و دانشمنداني از اين دست، پس از شكست در اولين تلاششان ،خسته و مغموم دست از كار مي كشيدند، شايد ما نه برق داشتيم و نه تلفن و نه هواپيمايي براي پرواز. اما سعي و پشتكار نتيجه داد و آني شد كه مي بينيم. 

مطمئناً اگر پيوسته بكوشيم و در دستيابي به اهدافمان راسخ باشيم ، بدون شك پيروزي نهايي از آن ما خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

ما بچه ها

بچه ها سرود محبتند، زمزمه هاي جاري رحمتند، گلخنده هايشان آكنده از صفاست و سخنانانشان سرشار از مهر ووفا.

     ما هم بچه ايم؛ بچه هاي اين آب وخاك. اين آب و خاك گهربار. اكنون اگر چه قد كشيده ايم، دلمان را با همان احساس كودكانه ، به جواني آورده ايم تا لحظه اي از عشق به كهن ديار خويش غافل ننشينيم.

اما.......

     مادر را عشق ورزيدن - بي چشم داشتي - به كودكان بالغ خويش بس است.  ديار و سرزمين چه؟  آيا عشق، براي او كافي است ؟ اگر چنين بود رستم و كوروش و آريوبرزن و... ، كي به ماندگاري مي رسيدند و كي ابن سينا  و سهروردي و رازي و ابوريحان و... از دانش، سر خويش به كبريا مي ساييدند و رودكي و خيام و فردوسي و سعدي و حافظ و اخوان و فروغ و شاملو  و سهراب و... در دشت خيال ، اسب  نجيب انديشه را رام  مي كردند .

    و اما...ما چه ميكنيم ؟ آيا براي ابراز عشق ،  پشت پرده خيالمان، چادر شرم پوشيده ايم  يا حجاب ازچهره بر گرفته براي اعتلاي ديارمان از هيچ كوششي دريغ نمي ورزيم؟ تا  بقاي ناممان باشد، نه انديشه اي كوته براي لقمه اي نان . ديار ما ، چشم در گرو تلاش ما دارد. دياري كه پيشينيان ما را ، با انديشه و خرد بهين پرورانده است  و بجاست تا كه ما دامنه خلاقيتمان را بگسترانيم و چشم از كوته بيني ها برگرفته  و افق طلايي انديشه وري رابه تماشا بنشينيم و گام نهيم  به سوي خودسازي و  همگام و همسو با پيشرفت جهان ، خويش را مهيا سازيم  تا از كارواني اينچنين شتابان ، جا نمانيم.

    واين به دست آمدني نيست مگر اين كه  همگي عزممان را جزم نماييم  و با تلاش وپشتكار، براي پروراندن خلاقيت ها و استعدادها - بدان گونه كه از دستمان بر مي آيد - به روي ديارمان لبخند مهر و صفا زنيم.

     اگر جوان هستيم ، راه باز و جاده دراز براي تجلي انديشه و خلاقيتمان. اگر در گردونه كار هستيم جاده را براي نوانديشان هموار نماييم تا به بروز خلاقيتشان بيانجامد. واگر به نام پدرو مادر متولي فرزندانمان هستيم، وظيفه مان خطيرتر و سنگين تر .

      بياييد آينده ي مان را چون نياكانمان  ارج نهيم و از امروز به نام  ديار عزيزمان كوخرد، سنگ بناي فردا را محكم گذاريم.

                                                                  

                                                    و.... براي انديشه وران، نكو باد خواسته هاي دلخواه خرمي آور.. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

نوروز

  ذهن آشفته ، خواب را از چشمانم گرفته بود.

نه........نه. مگر مي شود ..... مگر امكان دارد....

آخر كدامين جرم چنين مجازات فجيعي را مي طلبد.

ولي انگار نبض تكراري تاريخ از تاريكخانه خيال ستمگران هميشه چنين چيزي را به دنبال داشته...... يا براي خاموشي نگاه هاي بيدار ، همچون بيدادگريهايي را در پي داشته است.

مي دانيد از چه مي گويم.

از آن ستون هاي استوانه اي سنگ و گچي كتل هرنگ كه شايد بارها و بارها از كنارش گذشته ايم.

     اما حالا ديگر صداي آه و فرياد بيوه زناني كه ظلم بر كاشانه آنها پا گذاشته بود ، در گوشم پيچيده است و پژواك دادخواهي شان تا بي نهايت ابدي در پهنه هستي به گوش رسد.

     مي دانيد آن ستون هاي گچ و سنگ يادآور چه ستم هايي است كه رفته است؟

آنها به جا مانده از خشم بيدادگراني است كه دادخواهي «نوروز كوخردي» را به خاموشي كشاندند تا با گذاردن پا بر گرده مظلومان جا پايي فراختر براي خودشان مهيا كنند.

    سخن از زماني بس دور است. نزديك به صد سال.

فرزندان امروز كوخرد از سلاله پاك همان «نوروز» هستند كه در مقابل خوانين و زور مداران براي احقاق حق هم ولايتي هايش ايستاد و تا آخرين دم حياتش در ميان ستون هاي سنگي آواي حق طلبي سر داد تا جاودانه تاريخ گردد.

   و از همين روست كه كوخردي ها همواره براي دستيابي به هر آنچه حقشان است ،از هيچ تلاشي فروگذار نكرده و نخواهند كرد.   
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

حس-2

باد صداي تلق و تلوق چراغ آويزان بر چوب كپر را در آورده بود. رفتن به ده در اين هواي ناآرام سخت مي نمود. نگران بود كه رودخانه آب بياورد و نتواند برود. نگاهي به چراغ هاي ده كه از دور سوسو مي زد كرد و  تصميم به ماندن گرفت. چراغ از سر چوب كپر برداشت و به درون خانه برد و روشن كرد. سايه بزرگ و لرزاني از خودش بر ديوار افتاد. باد نسبتاً سردي از درز پنجره چوبي به درون اتاق مي آمد. نگاهش به سوي پتوهاي آويزان بر روي دار گوشه اتاق چرخيد. هوا ديگر داشت رو به تاريكي مي رفت. از جايش بلند شد و براي وضو به سر بركه رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

قدر نهیم و ارج گزاریم

    غربت نشينی كه با قلبي آكنده از شوق ، دل را به دلدان كوخرد نهاده ، بحق شايسته تقدير است. آنی كه شب و روز خود را وقف عزت و سربلندي ديار خود كرده و در اين راه از همه تعلقات خود گذشته و از هيچ چيز فروگذار نكرده است. گرچه صورت ظاهرشان در آن سوي آب است ، اما روح سرگردان و ماجراجويشان ، در اين حوالي و گوشه و كنار ، در جابر و باغ زرد و ترارو خيمه زده است و هر آن ، راهيي جاييست تا خطي یا اثري از اجداد كوشايش بيابد و بر صفحه روزگار جاودانه سازد.

     او از همين ديار است. دلبستگي هايش همين جاست. در خانه اي در همين ديار به دنيا آمده است. خوي من و شما دارد. كودكي اش در همين كوچه ها گذشته است. پس چه الگويي بهتر از او كه سعي در جاودانه سازي ديارش دارد.

    پس بجاست كه به نام كوخرد و كوخردي  قدردان زحماتش باشيم و به عنوان اسوه اي حسنه به خلايق بنمايانيمش و به وجودش افتخار كنيم.

شما مطمئناْ او را مي شناسيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

حس-1

سايه ديوار در حال كوتاه شدن بود و روز به نيمه خود نزديك مي شد. هنوز از كنده اي كه صبح آتش زده بودند دود آرامي بلند مي شد.

پيرمرد رو به آفتاب كم نور اول زمستان ، بر روي سكوي كوتاه كنار ديوار نشسته بود و با چشمان تو رفته اش حركت ابر ها  را تماشا مي كرد. امسال باران کمی دیر کرده بود.

نزديك شدم. الان چين و چروك صورتش را بوضوح مي ديدم.انگار چين هاي صورتش حكايت هاي ناگفته اي در خود پنهان كرده بود. شايد حكايت سال هاي قحطي ، سال هاي بلا و يا سال هاي بي باران و خشكسالي. چشم هايش به ظاهر كم فروغ ولي نافذ بودند. گاهي لبانش مي جنبيد و كلماتي نا مفهوم زمزمه مي كرد و دوباره در سكوتي محض فرو مي رفت و به آسمان خيره مي شد.

با بالا آمدن آفتاب عزمش جزم كرد كه به سايه برود. تمام نيرويش در دستانش جمع كرد و به عصايش تكيه داد و بلند شد و كشان كشان چند قدم آنطرف تر در سايه شهريماه نشست. و باز غرق در سكوت شد.

نزديك شدم و سلام كردم. آرام سرش را به طرفم برگرداند و نگاهم كرد. دوباره سلام كردم. گوش هايش سنگين بود و نمي شنيد. اما اين بار جواب سلامم را داد. در گوشش گفتم بهتري. با صداي خفه اي گفت خدا را شكر. با حركتي آرام پاهاي آماسيده اش را از دمپايي اش در آورد و بر زمين گذاشت. انگار مي خواست گرماي زمين را حس كند. پاهايش با زمين آشنا بود. پاهايي كه سال ها وسعت دشت و پاراو را طي كرده بود و زمين شخم زده بود و درو كرده بود.

به يك باره نگاهش به طرفم چرخيد. مي خواست چيزي بگويد. چشم هايش تلالوء خاصي داشت. دوباره نگاهش به آسمان خيره شد. چهره اش تغيير كرد. ذوق زده شده بود. يكدفعه با صدايي رسا گفت: مي خواهد باران بيايد. شما امسال چند من جو مي كاريد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

ساده اما خودمانی

   چند سالي است كه در آستانه سال نو ، نمايشگاه كوخرد شناسي كه در آن بيشتر به زندگي مردم در سالهاي گذشته و آلات و ادوات مورد استفاده آنان مي پردازد ، برگزار مي شود. با توجه به اهدافي كه دنبال مي كند امري پسنديده و در خور ستايش است. اما مي خواهم بدانم در اين راستا نتيجه اي هم حاصل شده است يا خير؟ يا اينكه تنها نتيجه آن چند عكس يادگاري مهمانان نوروزي است كه به هواي كيش از كوخرد طي طريق كرده اند و بار معنوي آن همچون (پشنه هاي )آن تا سال ديگر رو به فراموشي سپرده  شده است؟

     مطمئناً ابزار و آلات به نمايش درآمده علاوه بر اينكه سخنور زندگي ساده اما پررونق پدران و مادراني كه روزگاراني از آن بهره برده اند و درتكاپوي رزق و روزي ، عرق جبينشان مايه افتخارشان بوده ، گوينده رازهاي فراوان ديگري نيز هستند. ترجمان نشانه هاي فراموش شده لالايي مادري هستند كه در (ننو) نوزادش را خواب مي كرد و يا زلال و پاكي آن آبي كه مرد پير با (كندرش) از بركه به خانه مي آورد و يا تيزي آن داسي كه (جورن) مي كرد و آن (بنه اي) كه خوشه ها را به (جاخرمن) مي برد.

      هنوز هم آب از بركه به خانه مي آيد ؛ اما صداي پاي مهر و صميميت به دنبال ندارد. نوعي گسستگي پيوند از آنچه بوده ايم و هستيم احساس مي شود. نه اينكه بخواهم در علم وپيشرفت را تخته شده ببينم و همگان را به زندگي گذشتگان بخوانم يا بگويم كه ارزش كاسه هاي گلين ديروز از ظرف هاي اركوپال امروز بيشتر است. نه . مي خواهم بگويم كه اجداد شما اين ظرف هاي گلين را خود مي ساخت و پسين هر رمضان و يا روز هاي نذري به در خانه همسايه يا مستحق مي برد. ولي بر هيچ كس پوشيده نيست كه كاسه هاي محبت ديروزي كه عشق و صلح و صفاي واقعي را به سراي همسايه مي برد جايش را به كاسه هاي دهان پركن اركوپال امروزي داده است. آن مهر و يك دلي كه پايه يك زندگي سالم در يك جامعه سالم است، روز به روز كمرنگ تر مي شود و سايه سنگين ماهواره بر (گپ شو هايي) كه به هزار كلاس درس مي ارزيد، افتاده است. كاش پيش از انجام هر كاري كنه و ذات آن را براي فرزندانمان مي شكافتيم و پيوندي ناگسستني بين ارزش هاي گذشته و حال ايجاد مي كرديم. آنچه ذيقيمت و مهم است ، حفظ ارزش ها است كه به شناخت هويت و اصالت مي انجامد.

     اين كار شدني است. چندان دور از دسترس و هزينه بر هم نيست. رهنمون شدن به سوي اصالت ها و ارزش ها را مي توان با چند جلسه خودماني با دعوت از انديشمندان بومي و غير بومي براي بحث و مناظره با جوانان شروع كرد و فراموش ننمود كه اصل ايجاد قدرت تفكر و خلاقيت و انديشگي است.

      مطمئناً اگر تنلگري بر خيال و انديشه فرزندان اين آب و خاك باشيم و آنان را به فكر كردن ، چگونه فكر كردن و به چه فكر كردن انس دهيم ، مي توانيم قدم هاي مثبت و مثمر ثمري در حفظ ارزش ها و شناخت اصالت ها بر داريم. ریشه های اصالت این توانایی را دارند که دوباره برگ و بار تازه بر سرشاخه های وجود ما  برویانند.

  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

زمزمه محبت

     بي شك برزگداشت ياد كساني كه الفباي محبت را بر تخته سياه عالم نقش مي زنند تا به مهر و مهر ورزي جهان رنگ روشني گيرد و كلاغ جهل جايش را به بلبل دانش دهد ، كاريست سترگ.

من هم به نوبه خود ياد و نام تمام كساني كه جهت اعتلاي دانش و بينش فرزندان زادگاهم تلاش كردند از آن ملاهاي مكتبي تا آموزگاري كه با افروختن فانوس درس و دانش آموزي، پايه گذار اولين سواد آموزي دولتي در كوخرد شد تا معلمان برومند امروز كه از همين كهن ديار براي رهنمود فرزندان امروزي برخاسته اند ، گرامي مي دارم و بد نمي بينم كه توجه ارباب علم و ادب و دست اندر كاران تعليم و تربيت و خانواده هاي محترم كوخردي را به نكته مهمي جلب نمايم:

    از نخستين روزهايي كه تلنگر دانش نوين و علم آموزي امروزي در كوخرد زده شد ، سال هاي زيادي نمي گذرد. سال هايي كه نخستين روزهايش مطمئناً در خاطر پدران و مادران يا حتي برادران و خواهران ما مانده است. آيا به جا نيست براي برآورد بهترين سال هاي بهره وري ، سال هايي كه جوانان و نوجوانان موفقي را در خود پروانده اند انديشه كنيم تا براي بهره وري سال هاي در پيش، به نتيجه مطلوبي دست يابيم؟ ببينيم موفق ترين دانش آموزان دختر يا پسر در طي چه دوراني درس خوانده اند؟ موثرترين معلمانشان چه كساني بوده اند؟ انگيزه ايجاد شده براي ادامه تحصيل به چه عوامل بستگي داشته است؟

    من افرادي را سراغ دارم كه مشقت و رنج دوري از خانواده را تحمل كرده اند و در همان سال هاي آغازين دبيرستان در بدترين شرايط حتي بدون پنكه و كولر در بستك و بندر لنگه و بندر خمير درس خوانده اند و الان جزو موفق ترين و اثر گذارترين افراد اين كوخرد خودمان هستند. بي پرده بگويم كه ما فرزندانمان را به تن پروري عادت داده ايم. بچه هاي ما الگوي مناسب براي تلاش كردن ندارند. صدا و سيما كه به جز فيلم هاي اكشن و احساس برانگيز و عاطفه تحريك كن چيز ديگري ندارد.(شايد به همين دليل بعضي ها با ظهور اولين نشانه هاي بلوغ به فكر همسر يابي از طريق تلفن مي افتند!) پدر و مادر به اميد مدرسه نشسته است. مدرسه انتظار دارد كه دانش آموز با حداقل پايه اي از خانه اول به خانه دوم بيايد. مدرسه اولياء را دعوت مي كند. ولي نمي آيند و الا آخر....

اين معضل كوخرد نيست. دامنگير بسياري است. اما شاهد و ناظر بودن راه حل نيست . بايد فكر چاره و حل مساله بود.

    تجربه ثابت كرده است كه دانش آموز كوخردي بي استعداد نيست. اين استعداد نياز به شكوفايي دارد. تلاشي كه نيازمند همكاري بسيار نزديك خانه اول و دوم است. اولياء بايد بدانند كه سعي يك طرفه مدرسه اگر محكوم به شكست نباشد ، اما ناموفق است.

من زماني را سراغ دارم كه مدرسه راهنمايي دخترانه پس از سال ها ركود به يك باره سير صعودي مي پيمايد و از مقام بيست و سومي به مقام سومي در رشد قبولي مي رسد و راهنمايي پسرانه نيز در همان سال ها چنين سير موفقيتي را مي پيمايد. اما پس از چندي دوباره رو به ركود و نزول مي گذارد. پس ما اين توانايي را داريم كه در صدر باشيم.

قصدم بر آن نبود  كه تئوري هاي تعليم وتربيت را تجزيه و تحليل كنم ؛ اما در اندازه بضاعتم و آنچه كه مي بينم ، سعي در طرح مساله داشتم. لذا وظيفه اخلاقي و آن علقه ارتباطي نامرئي باعث شد كه درباره اين موضوع بنويسم.

جا دارد كه ما قدر دان تمام معلمين خصوصا آن معلميني كه از اين ديارند باشيم  و تلاش هاي آنان را ارج نهيم.

    آگنچي ها ، مقيمي ها ، بيضايي ها ، جهانسوزي ها ، پور محمد ها ، جامه دارها ، تندروها ، راستگوها ، (1) و .... نبايد از خاطر برد و ياد و نام ملا مكتبي هايي كه پايه گذاران راستين علم هر ديارند همواره گرامي داشت.

به اميد روزهاي بهتر.

 

 

(1) موارد مذكور از باب تمثيل است و افراد نام آشناي ديگري هم هستند. به همين دليل بصورت جمع آورده شده است.     

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

دیروز امروز

وقتي گرد و غبار ايام حايلي مي شود بين تو و آن چه بوده اي ، بين تو و آنچه دوست داشته اي ، مي خواهي در برابر نيسان عصيان كني. جاروب انديشه را بر داري و تمام آشفتگي ها و گرد و غبار ها را كنار بزني و برسي به آنچه كه روزي برايت شادي آور بوده و لذت واقعي را در تو بر مي انگيخته است.

يادش به خير پستوي خانه قديمي و (سوره ) مادربزرگ كه براي ارضاء كنجكاويمان مي كاويديم و مهره هاي رنگي را با تعجب مي نگريستيم. و بي آنكه هيچ برنامه كارتوني ديده باشيم به دنبال چراغ جادو مي گشتيم. هر پسين چراغ هاي (بلساتي) را به استقبال شب ها مي برديم و شباهنگام هاي تابستان ، با آواي مرغ شب در زير آسمان ، دل به ستاره ها مي داديم و در آرزوي ديدن زهره و مشتري براي بر آوردن خواسته هايمان مي آرميديم تا صبح با بانگ خروس و صداي بز و بزغاله ها برخيزيم.

شهاب سنگ ها را آه دل بيوه زناني مي دانستيم كه براي نابودي خانه ظالمي مي شتافتند و (آلي كندري) را مردي صبور و مهربان در آسمان مي پنداشتيم و با هر الله اكبر موذن پير شايد (شيخ عبدالرحمن ) يا (مدعباس) يا (تاج الدين) خدا را به همه داده ها و نداده هايش سپاس مي گفتيم.

روز ها مي گذرند. ناخ همان ناخ است و مهران همچنان در دامنه ده جاري ؛ اما حالا ديگر بهار هم براي آمدنش شور و شوقي ندارد. سال ها از پي هم مي گذرند بي لبخند لطافتي از لب (كهور ارمني)  و بي نگاه مهرباني از (پلوستورو) هاي عاشقي كه بهار مي آمدند.حتي (گز پرو)لب تشنه مرد.

 آري روزها مي گذرند و بچه هاي امروز سوار بر موتور هايشان قد مي كشند و آرزو مي كنند و عاشق مي شوند و .....

نديدن پدر براي ما عادي شده بود و بايد مي رفت تا ما زنده بمانيم و رشد كنيم. پدر وقتي در كنار ماست كه حالا خسته و فرتوت روزهاي پاياني عمر را مي گذراند. پدري كه بايد شوق مرد بودن در ما بر مي انگيخت ، ابزار شكم ما بود. پدر نان مي داد. پدر آب مي داد. اما محبتش در امواج خليج گم مي شد. بيچاره پدر گناهي نداشت. پدر اسير جبر روزگاز بود. ليكن براي ما درسي است تا پند بگيريم كه پدر چراغ روشنايي بخش كانون گرم خانواده است. بچه هاي امروزي پدر مي خواهند با تمام بودنش. نبود پدر را كمبود محبت مي پندارند و شايد خداي ناكرده راهي براي گريختن از خويش صالح.

گاهي مي پنداريم در خلائي محض هستيم و هيچ نمي دانيم. انگار همه چيز در يك چشم بهم زدن ناگهاني اتفاق افتاده است. رشد تحول حركت و حتي نوعي سكون و در جا زدن و از خود دور افتادن. باور كنيد براي ما كه ريشه در خاكي گهر بار ، ريشه در كهن بوم و بري گرانبار داريم ، وا ماندن ، به بي هويتي رسيدن است. مباد آن روز ........... 

 

 kookherddyar@yahoo.com    

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

طرح نو

كوشش اين است كه ما از خود به درآئيم و ببينيم.

 ديدن هنر است. آنچنان كه يك هنرمند از منظره اي كه در افق ديدگانش است ، شاهكار مي آفريند گرچه دورنمايي از يك غروب يا طلوع باشد كه براي خيلي ها تنها نشانه اي از گذشتن يك روز از عمر است. مي شود ديد را آنقدر محدود كرد كه جز سايه ها نبيند و آخر سر در انزواي خود بپوسد و مي توان آن را آنقدر پرواز داد كه بر جهاني اشراف يابد. مگر روح خدايي بشر جداي از اين است؟ متاسفانه ما آنقدر فكر و ديد خود را در سرداب ها زنداني كرده ايم كه به مكان خويش خوي كرده است. تعاطي افكار در يك جامعه هميشه منجر به پيشرفت مي شود و اين يك قائده اثبات شده است. اما ما آنچنان در را بسته ايم كه كسي ياراي ورود نيست. در خود زنداني بودن بلايي بزرگ است كه نه تنها ما را از درون مي پوساند ، بلكه تبديل به تهديدي براي سلامتي ديگران هم خواهيم شد.

خداوند در كتاب آسماني در بسياري موارد ما را به تدبر در آيات و نشانه هاي خويش دعوت كرده است. از زندگي يك موجود بسيار ناچيز كه براي انسان شهد زندگي مي آفريند گرفته تا كوه هايي كه به مثابه ميخ هاي زمين استوارند. ما چقدر فرزندانمان را تربيت كرده ايم تا در اين آيات تدبر كنند. مگر ما لاف دينداري نمي زنيم. در غير اين صورت آن طي طريقي كه ما از محل كار يا منزل به مسجد مي كنيم ، از روي عادت و خود نمايي و شايد هم براي ديدن چهره هاي تكراري است كه بايد هر روز ببينيمشان و اگر نبينميشان شب به آسودگي نتوانيم بخوابيم!

ما به جاي نگاه در ديدگان فرزندانمان و ديدن آن سطح صاف و صيقلي ذهنشان كه براي حكاكي خوبي ها آماده است ،  در فكر خريد«لپ لپ» برايشان هستيم! ما نياز به تغيير در بينش داريم. فرزندان ما محصول زندگي ما هستند. زمينه تعالي و يا تباهي شان را خود ما فراهم مي كنيم.  

روحيه جمعي همچون آن جوي كوچكي است كه با حركت از دل كوه ها و دشت ها و تلاقي با هم سنخ هايش تبديل به رودي خروشان مي شود. و با اين قدرت مي توان هر چيزي را از سكون به سوي حركت رهنمون كرد. پس چرا جمع نباشیم؟محیط بحرانی برای همه بحرانی است. پس خود شما هم در خطرید.

براي حل مشكلاتي چون افت تحصيلي ، نابهنجاري هاي اخلاقي ، عدم وجود روحيه تعاون و همكاري ما بايد از آن نقطه آغازين يعني خانواده شروع كنيم. ما مي توانيم بنيان هاي جامعه خود از نو بسازيم و اسير كج انديشي ها و عدم انعطاف نشويم. هر لحظه خود نقطه شروعي است.

بي شك افتخارات گذشته و آشنايي با آن خود مي تواند محركي به سوي پيشرفت باشد. اگر بداني در زماني كه اروپاييان بر سر تعداد دندان هاي اسب جنجال بر پا مي كردند ، اجداد تو براي غلبه بر طبيعت خشن كاريزهايي ساخته اند كه شماي قرن بيست ويكمي در آن متحير هستي چه مي گويي؟ مسلما تمام عوامل يك قوم تفاخر به گذشته نيست اما جا دارد كه به عنوان عاملي مهم مد نظر قرار گيرد.  

آن علقه ارتباطي نامرئي كه با كوخرد دارم ، مرا  ترغيب به درج اين سطور در وب نوشتم كرد و سعي خواهم كرد تا نقش كوچكي در خدمت به اين مرز و بوم از راه دور داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

فاصله گمشده

     همانگونه كه مستحضريد گروه باستان شناسي كه اخیرا از كوخرد بازديد نموده باتوجه به آثارو شواهد موجود قدمت آن را به دوره ساسانيان نسبت داده است . البته براي اهالي كوخرد خبر چندان دور از ذهن و غريبي نبود. چون خود اين تاريخ را در سينه داشته اند و با خود تا كنون انتقال داده اند. اما مساله مهم رمز گشايي از اين تاريخ است. به نظر مي رسد اين فاصله تاريخي در ذهن ما گم شده است. ما مي دانيم كه كوخردي ها تحمل زور و جور نداشته اند. حيثيت و شرف خود را به ثمن بخص نمي فروخته اند حتي اگر منتهي به انگ و تهمت مي شد.به قول يكي از دوستان كه براي انجام يك تحقيق در خصوص اوضاع استان در دوره مشروطيت به كتابخانه و مرکز اسناد وزارت امور خارجه رفته بود كوخردي ها دراين دوران از جور حكام و خوانين مستبد به بصره (عراق)مهاجرت كرده بودند. -اگر كسي اطلاعات بيشتري دارد در اين سايت مي تواند به اشتراك گذارد.- شما بهتر از من مي دانيد كه ذات و اصالت خوب و آرام داشتن ميراثي است .به نظر مي رسد ما در دل تاريخ خود گم شده ايم.
فكر مي كنم براي شروع تفكر در خصوص موضوع كافي باشد. منتظر پيام ها و كامنت هاي شما همشهريان و دوستداران كوخرد هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

کارم سورا

    ما ناخواسته خودمان را نابود مي كنيم . منظور از خود آن هويتي است كه يگ گروه در طول زمان پيدا مي كند و مي تواند به آن افتخار كند و ببالد. در همين كوخرد خودمان تا 15سال پيش كاروانسرايي وجود داشت كه با وجود ساليان سال متروك ماندن با توجه به بناي محكمش استوار و پابرجا بود. اما در برابر زور (لودر) وجهل و ناداني ما نتوانست دوام بياورد و از بين رفت. آنكس كه دستور به انجام اين كار داد اطلاعي از خودش نداشت. نمي دانست كه با اين كار هويتش را از ريشه و بن مي كند و در حقيقت در حال ايجاد نقص در اندام خويش است. اين بنا اگر وجود داشت شايد به هر جوان و نوجوان كوخردي كه از كنارش رد مي شد با زبان بي زباني مي گفت كه :من كه در برابر توام به دست اجداد تو ساخته شده ام. تو چرا نسازی تو چرا ابداع نكني تو چرا خلاق نباشي و.................................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

ما بستکی ها هم خوشحالیم

دوستي از بستك مي گفت : همه حرف هاي اين و آن الكي است. خداوند فرموده هر ملتي با تلاش خود هر آنچه استحقاقش را دارند به دست مي آورند و تغيير نمي دهند سرنوشت خود را مگر به دست خودشان
الان كه براي آبادي بيشتر ديار خود تلاش مي كنيد ما هم خوشحاليم. هيچ چيز بهتر از اين نيست كه شهرستاني با صفا و آباد داشته باشيم و در كنار همديگر به بستكي بودن خودمان افتخار كنيم. حالا چه گوده اي باشيم چه فرامرزي چه جناحي چه هرنگي چه خلوصي و چه كوخردي و چه بستكي
با توجه به تاريخ گهر بار منطقه حق بخش بودن با شماست.
                                              
هر تازه ای ندارد فخر اساس ديرين
                                               محفوظ داشت بايد شالوده كهن را

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

تولد یک نقطه

بالاخره در اين دنياي بي نهايت مجازي
اين وبلاگ به مثابه يك نقطه ناچيز ذره بيني متولد شده است
حرف آنچنان جدي و بنيان افكني هم نمي خواهد بزند
اما حسي در خود دارد كه علاقه مند است با دوستان به اشتراك گذارد.
از احساس پاك شما استقبال مي كنيم:

kookherddyar@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

به رسم تمام آمدن ها

به نام خدا

خدايي كه در همين نزديكي هاست
آنچنان كه در شفافيت آسمان صبحگاهي
در پراكنش نور ماه شباهنگام 
و در لابلاي خش خش (گوردهای تیم
مي تواني حسش كني و به ذات بزرگوارش ابراز ادارت كني
سلام دوستان
آشنايان
آناني كه صدايشان رگه خدايي دارد
پاك هستند و مهربان
و به عشق زنده اند
سلام بر كوخرد و كوخرديان
اين آبادي و اقع در ميان دو كوه با چشم انداز زير و بالا
كوه ناخ در بالادست و بن كوه در پايين دست 
در كنارش رودي روان و
بي شك در دل مردمش جويي از مهر جاريست
كه اين رود مهران در اين خاك پاك و اهورايي زنده و جاريست.
و............ديارم سرزمينم نگين انگشتر ايران زمين
دوستت دارم و به تو مي بالم
گرچه از تو دورم
اما دلم با تو بوده و خواهد بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |